تبليغاتX
در هم و بر هم

 

 

 

حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت.

سبب گريه‌اش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه مي‌كنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند.

شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه مي‌كند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي،

گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و مي‌توانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه مي‌كنم.

بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانه‌اي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه مي‌كند. وقتي علت را پرسيدند

گفت: هر كدام از شما‌ها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم مي‌خوابم.

مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه مي‌كرد. گفتند باز چي شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم.

به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه مي‌كند، وقتي علت را پرسيدند گفت:

بر جد غريبم گريه مي‌كنم و به شما هيچ ربطي ندارد!!!

قابل توجه اشخاص ناشكر و پر توقع !!!

+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 21:0 توسط :•.¸¸¸.•`atefeh`•.¸¸¸.•: |

 

 

افسوس ... 

                

                 آن زمان که بايد دوست بداريم

                                                 

                                                        کوتاهي مي کنيم ،

 

آن زمان که دوستمان دارند

                                  

                                      لجبازي مي کنيم

                                    

و بعد ...

                                      

براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 18:40 توسط :•.¸¸¸.•`atefeh`•.¸¸¸.•: |

 

 

 

 وقتي به آسمون نگاه مي کني ،

 

دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟

 

به اوني که کم نور تره قانع باش

 

چون اوني که پر نور تره رو همه نگاه ميکنن .

 

 


+ نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 9:24 توسط :•.¸¸¸.•`atefeh`•.¸¸¸.•: |

 

زندگی دفتری از خاطره هاست...



یکنفر در شب کام...



یک نفر در دل خاک...



یک نفر همدم خوشبختی هاست...



یک نفر همسفر
سختی هاست...



چشم تا باز کنیم ٬ عمرمان می گذرد...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 12:19 توسط :•.¸¸¸.•`atefeh`•.¸¸¸.•: |

 

دروغگوی حرفه ای

 

 

افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره.

 

افسر-می شه گواهینامه تون رو ببینم؟

 

راننده-گواهینامه ندارم .بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن.

 

افسر-میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟

 

-این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!!

 

-این ماشین دزدیه؟

 

- آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر کنم !فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو می زاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم!

 

-یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟

 

- بله .همون تفنگی که باهاش خانم صاحب ماشین رو کشتم و بعدش هم جنازه اش رو گذاشتم تو صندوق عقب .

 

--یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟

 

بله قربان همینطوره!!!

 

با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش (سروان )تماس می گیره.طولی نمی کشه که

 

ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سروان برای حل این قضیه پیچیده

 

به پیش مرد می آد.

 

سروان:-ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟

 

مرد:- بله بفرمائید !!

 

گواهینامه مرد کاملا صحیح بود!

 

سروان:-این ماشین مال کیه؟

 

مرد:-مال خودمه جناب سروان .اینم کارتش !

 

اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود!

 

- میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟

 

- البته جناب سروان ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !!

 

واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود !

 

- میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون تویه !!

 

- ایرادی نداره

 

مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!!

 

سروان:- من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما

 

گواهینامه ندارین،این ماشین رو دزدیدین ،تو داشبوردتون یه تفنگ دارین و یه جسد هم

 

تو صندوق عقبتونه !!!

 

مرد:- عجب !!! ، شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم.

 

 

 

نظر نیدین یه وقتاااااااااااااااااااااااااااااااااااا دستتون خسته میشه

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 21:15 توسط :•.¸¸¸.•`atefeh`•.¸¸¸.•: |

 

 

 

بر خاک بخواب نازنين؛

 

 

                                    تختي نيست!!!

 

 

آواره شدن ,

 

                      

                        حکايت سختي نيست!!!

 

 

 از پاکي اشکهاي خود فهميدم ؛

 

 

                                  لبخند هميشه

 

 

                                                     راز خوشبختي نيست!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 19:17 توسط :•.¸¸¸.•`atefeh`•.¸¸¸.•: |

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 13:13 توسط :•.¸¸¸.•`atefeh`•.¸¸¸.•: |

 

 

هر گاه خداوند

               تورا به لبه پرتگاهی برد به او اعتماد کن

زیرا: یا تو را از پشت میگیرد

                                  یا پرواز کردن را به تو خواهد آموخت

 

{شریعتی}

 

+ نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 8:49 توسط :•.¸¸¸.•`atefeh`•.¸¸¸.•: |

 

 

گریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن...

 

آدما انگار برای ما دعا نمی کنن...

 

گریه کن حالا حالا از هم باید جدا باشیم...

 

بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم...

 

گریه کن منم دارم مثل تو گریه می کنم...

 

به خدای آسمونامون گلایه می کنم...

 

گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم...

 

تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم...

 

گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد...

 

گرچه تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد...

 

گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد...

 

واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد...

 

گریه کن واسه همه واسه خودت برای من...

 

توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن...

 

 گریه کن تا آینه شه باز اون چشای روشنت...

 

واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 18:20 توسط :•.¸¸¸.•`atefeh`•.¸¸¸.•: |

 

 

 

چارلی چاپلین:

 

 

من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش      

 

 

 

موج می زند اما  سکه

 

صدقه رهگذر ، خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام ...

 

 

 نظر یادتون نرههههههههههههههههههه آخه من چه قد بگم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 21:48 توسط :•.¸¸¸.•`atefeh`•.¸¸¸.•: |

به سراغ من اگر می آئید
نرم و آهسته
بیائید
مبادا
که ترک بردارد
چینی نازک
تنهایی من

Home
Email
Night Skin